جریان مشکوک
نفوذ می کند، رخنه . نه درد نه اندوه نه چیزی مانند خستکی . درد که باشد آشناست یا اگر خستگی باشد می روی پیش دوستی، رفیقی، افیونی ساز می کنی . اما هیچ کاری از من بر نیامد ِ تا به حال،از خیابانها که نا امید می شوم پاهای مجروح شده از لجاجت را به خانه می برم , آدم وقتی سر لج می افتد بعدش می رود حمام تا با سنگ پا تاول را به خون بنشاند . باید به خون ختم شود اما این خونه آبه ها کاشی های حمام را هم لک نمی کند . باید حرف بزنم صدایم زیادی بی حوصله است. شکارم را زود خسته می کند. این است که برایش می نویسم - تا به حال شده از فرط اندوه فریاد کنی ؟ ... نباید شروع کنم! خورده می شوم! دریده می شوم . وقتی نمی دانی چه باید بگویی ،می شوی کژدم، خودت را می زنی تا بیشتر از این یاوه نگویی. بیرون مانده ام ،بیرون، کلون در مثل فالوسی در چشمم فرو می رود . جر خورده این جفت حلقه ی بیشعور از بس باز مانده ، آب ش که می اید پلک می زنم و را ه می افتم . راه می افتم تا به پینه برسم، به کرگدن ، به باغ وحش که می رسم شل می کنم ( اما نه آن طور که می خواستند ! وقتی مدیر مدرسه ، ناظم ، یا باز جو می گوید شل کن ! یعنی می خواهند ت...