پست‌ها

نامه هایی هست که هرگز نمی نویسم . چطور می شود نوشت - نمی خواهم دروغی بشنوم ؟ اصلا درخواست ساده ای نیست . می توانی نشنویی . یعنی فاعل تویی . باید بروی . پس به دیگری ارتباطی ندارد . نمی شود نوشت مراقب باش متنفرم نکنی . وقتی تجربه اش نباشد درخواستت بی معناست . وقتی هم تجربه اش هست یعنی کاری از دست هیچ کدامتان بر نمی آید . یعنی تا دروغی نشنوی و متنفر نباشی چطور ممکن است هشداری بدهی یا وقتی متنفری و منزجر هشدار دادنت چه معنایی دارد . آیا غیر از این است که با استیصال التماس می کنی که بیشتر متنفرم نکن در این صورت وقتی نمی توانی بگویی نمی خواهم دروغی بشنوم باید جاکن شوی باید نباشی .  

حکایت شب و تنهایی و ترس و هول

ترک موتور نشسته بود و چاله ها و دست اندازهای تاریک را روی نخاع احساس می کرد . گوساله را می شود کول کرد و  سالها از کوه بالا برد ! حالا نره گاوی را از 8 صبح  تا  10شب بدوش می کشید! تا ساعت 10 مثل ماشینی لاینقطع میبرید و می دوخت . ساعت کار از 10 که بگذرد زانوها سست می شود کمر درد می گیرد . تازه چهار راه سیروس را رد کرده بودند و چهارسرعت گیر و یک پل مانده بود . پل روگذر ری که بیشتربه سکوی پرتاب شبیه بود . حالا ساعت 12 بود . روی آسفالتهای چین خورده پل کمرش تیر کشید و نگاهش روی کپل زنی که ترک موتوری دیگر دست انداز را رد میکرد گیر کرده بود . کپل به غایت بزرگ و نرم  زن در ذهنش فیکس شد . همراه کمر درد و ضعف شدید معده احساس بدبختی شدید کرد . در مرثیه تنها خوابیدن مکرر بغض کرد . به همین سادگی دلش خواست کسی را بگاید حالا هرچه اغوا کننده تر بهتر . نفس گاییدن مهم بود . تخلیه بخارات شهوت که مغزش را از کار می انداخت . خالی نشدن دیر هنگامی که با خود ارضایی جبران نمی شد و او تن دیگری میخواست تا در آن استمناء کند مانند وقتی که کالباس ، کیسه فریزر پرآب ! یا گوشت لخت گوسفند را امتحان ...

وحشی

.   کارگر که باشی مثل فیلتر آدمهای اضافی را از زندگیت حذف می کنی . دست پرش کارفرما و یکی دوتا آدم بی ربط می بینی ، گاهی هم در تاکسی بوی عطر غریبه ای را باید تحمل کنی . از وقتی یادم می آید خانه بدوش بودیم مستأجر بی محله ای که هیچ جا ریشه سفت نمی کند . تحصیلات ابتدایی و متوسطه ام در انزوای مطلق گذشت . از همان سالهای ابتدایی به کارگاه کیف سازی پناه بردم .  این طور شد که محبوب ترین هم صحبتانم شدند تعدادی کارگر که می توانستم با کمی تبسم و صادقانه برایشان حرف بزنم بی این که رگ گردنم  باد کند بدون اینکه  جملاتی کوتاه و تهاجمی شلیک کنم . دیر رفتم ، چهار یا پنج سال دیر تر از سن معمول ، خلاصه تن دادم به خدمتی اجباری .تن دادم به اجتماعی بی هویت و درهم برهم . در قبال عذابی که میکشیدم باید کاری می کردم . برای اینکه جذامی نباشم برای اینکه تبدیل به حیوانی عبوس نشوم تا می شد روی عصابم خنج کشیدم و تحمل کردم . تحمل کردم و مچاله شدم و عنصر اجتماعی را در خودم چپاندم . گاهی برای انزوای قربانی شده خود پنهانی اشک می ریزم . بعد تند دستی به صورتم میکشم و خودم را پرتاب می کنم میان جماعتی تازه...

از بازیی که با او کردم خجالت می کشم .

از ملاقات برمی گشتیم . علی صارمی را نمی شناختم . دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش بود . برف سنگینی آمده بود . اوین یک دست سفید پوش شده بود، انگار عجوزه ای که خود را در رخت سفید برای بلعیدن داماد بزک کرده باشد . پشت ون کنار هم نشستیم. گفتم که علی را نمی شناختم... ون را که برای ملاقات پر می کردند کمتر کسی با کسی حرف می زد. دست پر، سری تکان می دادیم و همه چیز را با ولع می دیدیم، نگاه نمی کردیم، می دیدیم. برای لذت ِ دیدن، هرچه دیوار نبود دیدنی بود .اما در برگشت حکایت این نبود، چشممان سیر شده بود و نگاه می کردیم .علی را موقع رفتن دیده بودم اما نفهمیده بودم . آرامشی را که در صورتش داشت ، داستانی که از حبس های طولانی پشت صورتش بود را نخوانده بودم، حکایت رفقای در خاک خفته اش را  نفهمیده بودم.چشم بندم را بر داشته بودم .علی را نمی شناختم، باقی مسافران را با نگاه تعقیب می کردم، زیر لب با رفقای جلوی صحبت می کردم .  علی پرسید: دانشجویی ؟  گفتم: کمونیستم . گفت: فرشید فرهادی از بچه های شماست؟ گفتم: آره بهش سلام برسون . سرم را تکان دادم به علامت سوال و پرسیدم: اینجایی؟ گفت: مراسم خاوران ...

درد

درد می کند دوستان اصلا می شود دم نزد .دست کم می شود گفت : به تخمم ((پدر بزرگم تمام پول لاتاری را که باخت . گفت : به تخمم - و الا دق می کرد))اما گاهی پیش می اید که مجبور می شوی روی تخمت بنشینی و فکر کنی درد دارد دوستان اشک آدم سرازیر می شود نه این که بغضی باشد و بترکد، نه درد است که ذره ذره از تمام منافذ بدنت چکه میکند .و من با 75 کیلو وزن اینجا نشسته ام روی تخمم و به محمد ...فکر می کنم زیاد که طول میکشد سر ادم شروع میکند به باد کردن. اینطور بی رحمانه که بنشینی و تا پنی آخر را ببازی دو راه بیشتر برایت باقی نمی ماند یا این که بگویی به تخمم یا این که بنشینی روی تخمت . و حالا مجبوری بلند شوی چرا که نگفتی  و اگر همین طور بی حرکت بنشینی دق می کنی.

علی باز هم رفت

از دروازه که گذشتم سیگاری اتش کردم . این دروازه قدیمی که سالها بود بسته نمی شد در نقش مرزی بود برای قلمرو بی کسیمان  . روزگاری دروازه شیمرانات بود و حالا میان خیابانها و امارتهای چندین مرتبه گم شده بود . تبدیل گشته بود به دروازه ی کوچه ای . کوچه ای که آدمهای قریبی را به خود می کشاند از بچه  سرهنگی که متربی می کرد تا ترکی که پشت شال آبی دندان دردش را پنهان می کرد و به چند روایت تشریحش می کرد . می گفت  عده ای معتقدند دندان درد را بهانه می کنم تا با مسکن از شر خماری خلاص شوم دسته ای دیگر می گفتتند این بهانه ای ست تا از حرف زدن فرار کند یا شاید یک ژست باشد  فرار از درس خواندن هم یکی از گزینه ها ست لابد  !و لی ما بی شک باور داشتیم که درد می کند . حکایت من اما خلا سه می شد در مست کردن و پناه بردن به قرص و شربت اسپکترانت که بتوانم از جا بلند شوم تا برسم به این دروازه و کنار تفاله های از جنس خودم سیگارهای همداستانی دود کنم. چند قدمی که جلو آمدم به جای خالی خودم کنار جوب نگاهی کردم .این جوب یک سالی می شد که مارا کنار خود جا داده بود کنار این جوب قصه ها مان...

بیچاره زن ِ گروهبان !

قصه از این قرار است، باید سنگی پرتاب شود، شیشه ای شکسته شود تا در این فرصت آن که پشت خانه کمین کرده در حرکتی سریع و شجاعانه نامه ای را بدزد تا شخص یا اشخاصی رسوا گردند، آن که سنگ را پرتاب می­کند، با رباینده ی نامه رفاقتی مثالی دارد، حس همبستگی، وفاداری و همسنگری. اما نام رباینده را خوب به خاطر نمی آورد، البته چند باری نامش را شنیده، ولی مطمئن نیست نامش نادر است یا قادر. افشا کننده ی نامه حتا نام قادر یا نادر را نشنیده است، البته از آن اصغر یا اکبر هم که سنگ را پرتاب کرده، شناختی ندارد، با این حال در جای جای مقاله اش از تلاش قهرمانانه ی رفقایش تشکر می کند و از عمق جان آن ها را می ستاید، نامه ی ننگ آلود یک سیاستمدار افشا می شود، اخلالی به وجود می آید، چرا که کسی یا کسانی به نظم جامعه تجاوز کرده اند، دستگاه های امنیتی دست به کار می شوند، نویسنده ی مقاله در تصادفی ناگهانی جان می­سپارد، پلیس گزارش تهیه می کند و شرح ماوقع را آن طور که نبوده می نویسد، مأمور تنظیم گزارش در دل از مأمور خبره ای که چنین ماهرانه صحنه ی تصادف را کارگردانی کرده تشکر می کند اما نامش را درست نشنیده تا ...